تبليغاتX
Ey Jan Jan...

WelCoMe tO LatTe

همه چي از المپيك 2008
سلام ، چطورين ؟ يه چند روز مشهد بودم ، جاي همه خالي ، فقط ايول به اين راننده هاش كه خدايي تو دنيا تكن ، علتش رو هم ايشالا خودتون برين مشهد مي فهمين...

المپيك ۲۰۰۸ هم تموم شد و ايران هم مثل هميشه ضايع شد ، ما كه عادت كرديم ، شما رو نمي دونم ، حالا بگذريم ، عكس هايي از المپيك رو واستون آماده كردم ، فقط بخندين  (تو ادامه مطلب)

                                                          

فهرست مطالب:

عكس هاي توپ افتتاحيه

تصاوير خنده دار در طول المپيك

اختتاميه بازي ها

ادامش از اينجا
+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت12:49توسط علي |
فعلا تا چند روز ديگه...

                              اگه خدا بخواد دو سه روز ميريم مشهد

                                           پيش امام رضا (ع)

منو چقدر ذوق زده شدم

تا چند روز ديگه

...

باي

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت21:12توسط علي |
مهمان جنوبي - قسمت دوم (گردش در اولنگ)

 مهمان جنوبي > گردش در اولنگ

               LatTe

هنوز سه ساعت نشده بود كه خوابم برده بود. ساعت شيش صبح به زور بيدار شدم.چشام باز نمي شد كمرم گرفته بود. تخت نازنين من رو تصرف كرده بودن مجبور بودم پايين كاناپه بخوابم.اي...آخه اين چه بدبختي بود ، اصلا به اين بچه هه آلرژي گرفته بودم ، مخصوصا كه ديشب هم رو تخت من خوابيده بود...وقتي ديدمش ميخواستم پرتش كنم از خونه بيرون ، بچه ي به اين پررويي كي ديده؟ خلاصه تو خواب و بيداري سوار ماشين شدم. خونواده پسرعمم هم با ما و خونواده دوست بابام همراه شدند و سه تا ماشين شديم.جاتون خالي يه حالي ميده تو جاده ي سر سبز اولنگ... ساعت هشت صبح به اولنگ رسيديم.اول يه صبحونه با يه چايي به اصطلاح دودي خورديم. بعدش با پسر عمم رفتيم تو جنگل يه دوري بزنيم و خدا رو شكر ايندفعه از شر سر و كله زدن با بچه ها (مخصوصا اون...) يا آتيش درست كردن واسه كباب راحت شديم. خيلي جنگل زيبايي بود ، حدود يه سال ميشد كه نيومده بودم. پايين چمنا هم يه رودخونه ديديم و يه ذره هم اونجا نشستيم.ساعت 1 بود كه برگشتيم به محل نشستنمون.هنوز ناهار آماده نبود و ما هم بيكار ، در موقع ناهار اتفاق خاصي نيفتاد و خلاصه ساعت 5 بود كه مي خواستيم برگرديم. مه غليظ و آشناي اولنگ كم كم داشت تمام جنگل رو مي گرفت. از شروع راه هم مه غليظ و غليظ تر ميشد و نم نم بارون هم اون رو همراهي مي كرد.واقعا صحنه ي زيبايي بود حيف كه عكس كاملا سفيد ميفتاد و گرنه از جاده ي مه گرفته هم عكس مي گرفتم.علاوه بر زيبايي اون چون جاده ديد نداشت خيلي خطرناك بود ، گردنه ها خيلي پيچ داشتند و بالا ، پايين خيلي زياد داشت. سه تا ماشين به فاصله يك متر از هم حركت مي كرديم. و فقط كمي از  نور چراغ عقب ماشين جلوي ما قابل رؤيت بود. تو راه هم  چند تا ماشين كه از جلوي ما مي اومدند رو ديديم كه جاده رو گم كرده بودند و اومده بودن طرف ما.غروب جمعه بود ، از كنار كوه هاي سرسبز عبور مي كرديم و مه غليظي اطراف جاده بود پوشونده بود بارون به صورتم مي خورد و صداي يك موزيك آروم ميومد ، دلم گرفته بود.كس ديگه اي هم بود دلش مي گرفت. دلت مي خواد تنها باشي ، به فكر فرو ميري و سرت رو به شيشه تكيه ميدي ، چشات رو ميبندي و...

 در آخر هم چند تا عكس از جنگل گرفتم اگه مي خواين ببينين برين به ادامه مطلب ( اگه ميذاشتم همينجا لودينگ وب طولاني ميشد )

ادامش از اينجا
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت14:14توسط علي |
ميلاد يگانه منجي عالم بشريت مبارك
   :40::40:تو خواهى آمد و ياس‏ها و نيلوفرهاى «سركش‏»رابه دعوت:40::40:
:40::40:خواهى خواند و حضور تو تسلاى دل ياس‏هاى كبود خواهد بود.:40::40:
 
 
+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت19:18توسط علي |
مهمان جنوبی - قسمت اول

يكي از دوستاي دوران دانشجويي بابام بوشهري بود ، من تا حالا اونو نديده بودم ، فقط تعريفشو از بابام شنيده بودم ، قرار بود بعد از ساليان دراز با خونواده بيان شاهرود و همديگه رو ببينن.البته اين بهانه خوبي بود واسه خركاري من. خلاصه طي اين يكي دو روز قبل از اومدن اونا مثه كارگر كار مي كردم (البته بدون دستمزد).ساعت 11 پنجشنبه اين چشم انتظاري تموم شد و به شاهرود رسيدن.يه خونواده ي چهارنفره. دو تا پسر 12 و 3 ساله داشتن.از خود دوست بابام خوشم اومد. مرد خاكي و ساده اي بود. اما كلا خونواده اي عجيب بودند.خانومش كه هرچي مي گفت و مي گفتيم مي خنديد.ما هم براي احترام كه شده بايد با خنده جواب ميداديم.پسر بزرگش كه خيلي سيريش بود. از همون اول گيره داده كه بيا شطرنج بازي كنيم.منم خوابم ميومد و گفتم امشب بیخیال. همون شبي كه اومدن تا ساعت حدود 3 صبح داشتن حرف ميزدن و منم رو كاناپه چرت ميزدم كه ناگهان يكي محكم زد تو گوش ما. داشتم سكته مي كردم ، با عصبانيت جلومو نگاه كردم. بچه ي فسقليشون (اون سه سالهه) گفت:

      - بيا با هم تفنگ بازي كنيم.

-         جون مادرت بيخيال...بابا آخه تو يكم شعور نداري كه محترمانه از يكي خواهش كني...؟؟؟

-         علي داري اذيت مي كني ها؟؟!!!

-         بچه پر رو زدي تو گوش ما طلب كارم هستي؟آخه ساعت سه خواب نداري تو؟ برو بخواب ديگه...

-         اين تفنگ ماله تو اين يكي هم ماله من...

اصولاٌ حرف حاليش نميشد ، يه تفنگ اندازه قدش گرفته بود دستش تا گفته سه (1،2،3( تفنگو با سرعت آورد جلوشو زد تو چشه ما

-         آخه مرتيكه با تفنگ كه نميزنن ، از دور شليك مي كنن برو با يكي ديگه بازي كن

خيلي عصباني بودم ، خدا رو شكر هم گوشمون هم چشمون چيزيش نشد.البته ايشون گربه رو دم حجله كشت و فهميديم كه با چه بچه ي شر و زلزله اي طرفيم.اونشب گذشت. قرار بود فردا صبح بريم جنگل سرسبز و زيباي اولنگ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت20:18توسط علي |
شروع لاته

:40:wOw...Latte...is my love:40:

 

سلام :20:

چطورين؟:46:

بدون حرف اضافي كار وب رو شروع مي كنم البته يه مقدمه فكر كنم لازم باشه::27:

اسم اين وب همونطور كه مي دونين نام يه قهوه معروفه:7: ، اميدوارم اين وب هم مثه اسمش خوشمزه و پرطرفدار بشه:10:

بعد ديگه...:43:همين حرف ديگه اي نيست

فعلاٌ:12:

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت12:30توسط علي |